مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
257
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
هنگام بامداد ، خليفه يكصد دينار به زير سجاده بگذاشت و علاء الدين را دلدارى داده ، خاطر او را بدست آوردند و از نزد او بازگشتند . به همين منوال تا نه شب بنزد علاء الدين ميآمدند و هنگام بازگشت ، صد دينار به زير سجاده مىنهادند . چون شب دهم برآمد ، ايشان نيامدند . و سبب نيامدن اين بود كه خليفه ، مرد بزرگى را از بازرگانان بخواست و به او گفت : پنجاه تنگ متاع مصر حاضر كن . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب دويست و پنجاه و هفتم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، خليفه به بازرگان گفت كه : پنجاه تنگ متاع مصرش حاضر كن كه هر تنگ ، هزار دينار قيمت داشته باشد و قيمت تنگ را بر آن بنويس . و غلامكى حبشى حاضر آور . پس بازرگانان همه آنچه خليفه فرمان داده بود ، حاضر آورده و خليفه پنجاه تنگ را بغلامك سپرده ، مكتوبى از زبان شمس الدين شاه بندر بازرگانان بنوشت و بغلامك گفت : اينبارها را گرفته ، بفلان محلت رو و بگو كه خواجهء من علاء الدين ابو الشامات را خانه كدام است ؟ كه مردم محلت ، ترا دلالت كنند . پس غلامك حبشى بارها و هديهها را بدانسان كرد كه خليفه فرموده بود . و اما پسر عم دختر ، روز دهم ، ده هزار دينار فراهم آورده ، بنزد پدر دخترك درآمد و به او گفت : بيا تا بنزد علاء الدين رويم و دختر عم را طلاق بگيريم . پس پدر دخترك با پسر برادر روان شدند و روى به خانه علاء الدين بياوردند . چون به خانه علاء الدين رسيدند ، ديدند كه پنجاه استر و بهريكى تنگى متاع مصر نهادهاند و غلامكى بر استر سوار گشته ، در آن محلت ايستاده است . بغلامك گفتند كه : اينبارها از آن كيست ؟ گفت : از آن خواجهء من ، علاء الدينست . كه پدر او از براى ما بضاعت داده ، به شهر بغدادش فرستاده بود . طايفهء از عرب به دو تاخته ، مال او بيغما بردهاند . پس از آنكه خبر او به پدر